تبليغاتX
من اینجا بس دلم تنگ است


من اینجا بس دلم تنگ است

ببینم آسمان آیا همه جا همین رنگ است؟؟؟

من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره میترسم

دین را دوست دارم ولی از کشیش ها میترسم

قانون را دوست دارم ولی از پاسبان ها میترسم

عشق را دوست دارم ولی از زن ها میترسم

کودکان را دوست دارم ولی از آیینه میترسم

سلام را دوست دارم ولی از زبانم میترسم

من میترسم پس هستم

این چنین میگذرد روز و روزگار من

من روز را دوست دارم ولی از روزگار میترسم


پای روزه ی خودت گریه نکن

وقتی گریه ننگ مردونگیه

دوره ای که عاقلاش زنجیری اند

سوته دل شدن یه دیوونگیه

این روزا دوره ی غیرت کشیه

کی میدونه قیصر ای روزا کجاست

بکشی یا نکشی میکشنت

اینجا بازارچه ی آق منگلیاست

نوشته شده در ساعت توسط مسعود مقدمی| |

باز باران با تمام بی کسی های شبانه

می خورد بر مرد تنها... می چکد بر فرش خانه

باز می آید صدای چک چک غم ...باز ماتم

من به پشت شیشه ی تنهایی افتاده ...

نمی دانم ...نمی فهمم

کجای قطره های بی کسی زیباست ؟؟؟؟؟؟

نمی فهمم . چرا مردم نمی فهمند

که آن کودک که زیر ضربه ی شلاق باران

سخت می لرزد

کجای ذلتش زیباست ؟؟؟؟؟؟؟

نمی فهمم کجای اشک یک بابا

که سقفی از گل و آهن به زور چکمه ی باران

به روی همسر و پروانه های مرده اش آرام باریده

کجایش بوی عشق و عاشقی دارد ؟؟؟؟؟

نمی دانم ... نمی دانم چرا مردم نمی دانند

که باران عشق تنها نیست

صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست

کجای مرگ ما زیباست ....نمی فهمم !!!!!

یاد آرم . روز باران را

یاد آرم مادرم در کنج باران مرد

کودکی ده ساله بودم

می دویدم زیر باران ... با دلی غمناک و تابان

مادرم در کوچه های پست شهر آرام جان می داد

فقط من بودم و باران و گل های خیابان بود

نمی دانم کجای این لجن زیباست ؟؟؟؟؟

بشنو از من ...کودک من

پیش چشمم ... مرد فردا

که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالادست

و آن باران که عشق دارد ...

فقط جاریست برای عاشقان مست

و باران من و تو ...درد و غم دارد

خدا هم خوب میداند...

که این عدل زمینی عدل کم دارد .......

نوشته شده در ساعت توسط مسعود مقدمی| |

مسعود M.T.B 972

زنگ تلفن به صدا در آمد. مرد گوشی را برداشت و صدای گریه ی زن را شنید.

مرد بلند بلند خندید و گفت:چی شده چرا گریه می کنی؟

زن با بغض گفت:اتفاق ناگواری افتاده!!

مرد پرسید:چه اتفاقی؟

زن به هق هق افتاد و گفت:مرا با مرد دیگری نامزد کرده اند!!

مرد جا خورد و لحظه ای سکوت کرد و گفت :اینکه اتفاق ناگوار نیست!!

زن گفت :آخه ما همدیگر را خیلی دوست داشتیم!

مرد پرسید:حالا خودت از این وصلت راضی هستی؟

زن جواب داد:اگر دلخور نشوی بله!!

مرد گفت:امیدوارم خوشبخت شوی!

زن پرسید:اصلا" ناراحت نشدی؟

مرد جواب داد:از اینکه خوشحال هستی خوشحالم!

زن گفت:خیلی ممنونم.همین انتظار را از تو داشتم!!

زن گوشی را گذاشت و غش غش خندید!!!

مرد هم گوشی را گذاشت و به تلخی گریست!!!


رفتن تو

من از خدا خواستم،
نغمه های عشق مرا به گوشت
برساند تا   لبخند مرا
هرگز فراموش نكنی و
ببینی كه سایه ام به
دنبالت است تا هرگز
نپنداری تنهایی.
ولی اكنون تو رفته ای ،
من هم خواهم رفت
فرق رفتن تو با من این
است كه من شاهد رفتن تو هستم...

نوشته شده در ساعت توسط مسعود مقدمی| |

                                                                        

 تو رفتی همه گفتند : از دل برود هر آنکه از دیده رود ...

و در آن هنگام همه بر غصه و ناباوریم خندیدند ...

کنون آه تو ای رفته سفر که دگر باز نخواهی برگشت ...

کاش می آمدی و می دیدی که در این کلبه هنوز ، یادگار تو به جاست ...

و در این تنگ بلور شفاف ، ماهی سرخ تو زنده ست هنوز ...

کاش یک لحظه سرود غم و اندوه مرا می خواندی ، که چه ها بر من آواره گذشت ...

و بدانی که ...

از دل نرود هر آنکه از دیده رود ...

    ""دکتر شریعتی""


يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم

وقت پرپر شدنش، سوزو نوايي نکنيم

پر پروانه شکستن،هنر انسان نيست

گر شکستيم ز غفلت،من و مايي نکنيم

يادمان باشد ، سر سجاده عشق

جز براي دل محبوب، دعايي نکنيم

يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

طلب عشق ز هر بي سرو پايي نکنيم 


نوشته شده در ساعت توسط مسعود مقدمی| |

در یکي از دبيرستان ها هنگام برگزاري امتحانات سال ششم دبيرستان

به عنوان موضوع انشا اين مطلب داده شد که ”شجاعت يعني چه؟”

محصلي در قبال اين موضوع فقط نوشته بود : ”شجاعت يعني اين”

و برگه ي خود را سفيد به ممتحن تحويل داده بود و رفته يود !

اما برگه ي آن جوان دست به دست دبيران گشته بود و همه به اتفاق و بدون

 …استثنا به ورقه سفيد او نمره 20 دادند .

نوشته شده در ساعت توسط مسعود مقدمی| |

باز این دل سرگشته من یاد آن قصه شیرین افتاد

بیستون بودو تمنای دو دوست
آزمون بود و تماشای دو عشق
در زمانیکه چو کبک
خنده میزد شیرین
تیشه میزد فرهاد
نه توان گفت به جانبازی فرهاد  افسوس
نه توان کرد ز بی دردی شیرین فریاد
کار شیرین به جهان شور برانگیختن است
عشق در جان کسی ریختن است
کار فرهاد برآوردن میل دوست

خواه با شاه در افتادن و گستاخ شدن
خواه با کوه در آویختن است
رمز شیرینی این قصه کجاست؟
که نه تنها شیرین بی نهایت زیباست
آنکه آموخت به ما درس محبت می خواست
جان چراغان کنی از عشق کسی
به امیدش ببری رنج بسی
تب و تابی بودت هر نفسی


به وصالش برسی یا نرسی 

نوشته شده در ساعت توسط مسعود مقدمی| |

 
فقر  همه جا سر ميكشد .......

فقر ، گرسنگي نيست .....

فقر ، عرياني  هم  نيست ......

فقر ،  گاهي زير شمش هاي طلا خود را پنهان ميكند .........

فقر ، چيزي را  " نداشتن " است ، ولي  ، آن چيز پول نيست ..... طلا و غذا نيست  .......

فقر ، ذهن ها را مبتلا ميكند .....

فقر ، بشكه هاي نفت را در عربستان ، تا  ته  سر ميكشد .....

فقر  ،  همان گرد و خاكي است كه بر كتابهاي فروش نرفتهء يك كتابفروشي مي نشيند ......

فقر ،  تيغه هاي برنده ماشين بازيافت است ،‌ كه روزنامه هاي برگشتي را خرد ميكند ......

فقر ، كتيبهء سه هزار ساله اي است كه روي آن يادگاري نوشته اند .....

فقر ، پوست موزي است كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته ميشود .....

فقر ،  همه جا سر ميكشد ........

                    فقر ، شب را " بي غذا  " سر كردن نيست ..

                  فقر ، روز را  " بي انديشه"   سر كردن است ... 

 

                                                                                  شهید دکتر شریعتی

نوشته شده در ساعت توسط مسعود مقدمی| |


چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید:

چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟
چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟
اما افسوس که هیچ کس نبود ...
همیشه من بودم و تنهایی پر از خاطره ...
آری با تو هستم ...!
با تویی که از کنارم گذشتی...
و حتی یک بار هم نپرسیدی،
چرا چشمهایم همیشه بارانی است...!!


نوشته شده در ساعت توسط مسعود مقدمی| |

خسته ام از آرزوها آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی بالهای استعاری

لحظه های کاغذی را روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی زندگی های اداری
آفتاب زرد و غمگین پله های رو به پایین
سقفهای سرد و سنگین آسمانهای اجاری

با نگاهی سرشکسته چشمهایی پینه بسته
خسته از درهای بسته خسته از چشم انتظاری
صندلی های خمیده میزهای صف کشیده
خنده های لب پریده گریه های اختیاری
عصر جدولهای خالی پارک های این حوالی
پرسه های بی خیالی نیمکتهای خماری

رونوشت روزها را روی هم سنجاق کردم:
شنبه های بی پناهی جمعه های بی قراری

عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی باد خواهد برد باری
 
 

 

نوشته شده در ساعت توسط مسعود مقدمی| |

ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تورا ... خبر از سرزنش خار جفا نیست تورا

رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست تورا ...التفاتی به اسیران بلا نیست تو را

ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تورا ... با اسیر غم خود رحم چرا نیست تورا؟

فارغ از عاشق غمناک نمیباید بود...

جان من، اینهمه بی باک نمیباید بود...

همچو گل چند به روی همه خندان باشی؟ ... همره غیر به گلگشت و گلستان باشی؟

هر زمان با دگری دست و گریبان باشی؟ ... زان بیاندیش که از کرده پشیمان باشی

جمع با جمع نباشند و پریشان با شی... یاد حیرانی ما آری و حیران باشی

ما نباشیم، که باشد که جفای تو کشد؟

به جفا سازد و صد جور برای تو کشد؟

شب به کاشانه ی اغیار نمیباید بود ... غیر را شمع شب تار نمیباید بود

همه جا با همه کس یار نمیباید بود ... یار اغیار دل آزار نمیباید بود

تشنه ی خون من زار نمیباید بود ... تا به این مرتبه خونخوار نمیباید بود

من اگر کشته شوم باعث بد نامی توست

موجب شهرت بی باکی و خود کامی توست

دیگری جز تو مرا اینهمه آزار نکرد ... جز تو کس در نظر خلق مرا خار نکرد

آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد ... هیچ سنگین دل بیداد گر این کار نکرد

این ستمها دگری با من بیمار نکرد ... هیچکس اینهمه آزار من زار نکرد

گر ز آزردن من هست غرض مردن من

مردم، آزار مکش از پی آزردن من

جان من سنگدلی، دل به تو دادن غلط است ... بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است

چشم امید به روی تو گشادن غلط است ... روی پر گرد ( برگرد )  به راه تو نهادن غلط است

رفتن اولی است ز کوی تو، ستادن غلط است ... جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است

تو نه آنی که غم عاشق زارت باشد

چون شود خاک بر آن خاک گذارت باشد

مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست ... عاشق بی سر و سامانم و تدبیری نیست

از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست ... خون دل رفته به دامانم و تدبیری نیست

از جفای تو بدینسانم و تدبیری نیست... چه توان کرد؟ پشیمانم و تدبیری نیست

شرح درماندگی خود به که تقریر کنم؟

عاجزم، چاره ی من چیست؟ چه تدبیر کنم؟

نخل نو خیز گلستان جهان بسیار است ... گل این باغ بسی، سرو روان بسیار است

جان من، همچو تو غارتگر جان بسیار است ... ترک زرین کمر موی میان بسیار است

بالب همچوشکر،تنگ دهان بسیاراست ... نه که غیر از تو جوان نیست، جوان بسیار است

دیگری اینهمه بیداد به عاشق نکند

قصد آزردن یاران موافق نکند

مدتی شد که در آزارم و میدانی تو ... به کمند تو گرفتارم و میدانی تو

از غم عشق تو بیمارم و میدانی تو ... داغ عشق تو به جان دارم و میدانی تو

خون دل از مژه میبارم و میدانی تو ... از برای تو چنین زارم و میدانی تو

از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز

از تو شرمنده ی یک حرف نبودم هرگز

مکن آن نوع که آزرده شوم از خویت ... دست بر دل نهم و پا بکشم از کویت

گوشه ای گیرم و منبعد نیایم سویت...نکنم بار دگر یاد قد دلجویت

دیده پوشم ز تماشای رخ نیکویت ... سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت

بشنو این پند و مکن قصد دل آزرده ی خویش

ورنه بسیار پشیمان شوی از کرده ی خویش

چند صبح آیم و از خاک درت شام روم؟ ... از سر کوی تو خود کام به ناکام روم؟

صد دعا گویم و آزرده به دشنام روم؟ ... از پی ات آیم و با من نشوی رام روم؟

دور دور از تو من تیره سر انجام روم ... نبود زهره که همراه تو یک گام روم

کس چرا اینهمه سنگین دل و بدخو باشد؟

جان من، این روشی نیست که نیکو باشد

از چه با من نشوی یار، چه میپرهیزی؟ ... یار شو با من بیمار، چه میپرهیزی؟

چیست مانع ز من زار، چه میپرهیزی؟ ... بگشا لعل شکربار، چه میپرهیزی؟

حرف زن ای بت خونخوار، چه میپرهیزی؟ ... نه حدیثی کنی اظهار، چه میپرهیزی؟

که تورا گفت به ارباب وفا حرف مزن؟

چین بر ابرو زن و یکبار به ما حرف مزن؟

درد من کشته ی شمشیر بلا میداند ... سوز من سوخته ی داغ جفا میداند

مسکنم ساکن صحرای فنا میداند ... همه کس حال من بی سر و پا میداند

پاکبازم، همه کس طور مرا میداند ... عاشقی همچو منت نیست، خدا میداند

چاره ی من کن و مگذار که بیچاره شوم

سر خود گیرم و از کوی تو آواره شوم

از سر کوی تو با دیده ی تر خواهم رفت ... چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت

تا نظر میکنی از پیش نظر خواهم رفت... گر نرفتم ز درت شام، سحر خواهم رفت

نه که این بار چو هر بار دگر خواهم رفت... نیست باز آمدنم باز اگر خواهم رفت

از جفای تو من زار چو رفتم، رفتم

لطف کن لطف که این بار چو رفتم، رفتم

چند در کوی تو باخاک برابر باشم؟ ... چند پامال جفای تو ستمگر باشم؟

چند پیش تو به قدر از همه کمتر باشم؟ ... از تو چند ای بت بد کیش مکدر باشم؟

میروم تا بسجود بت دیگر باشم ... باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم

خود بگو کز تو کشم ناز و تغافل تا کی؟

طاقتم نیست از این بیش، تحمل تا کی؟

سبزه ی دامن نسرین تورا بنده شوم ... ابتدای خط مشکین تورا بنده شوم

چین بر ابرو زدن و کین تورا بنده شوم ... گره ابروی پر چین تورا بنده شوم

حرف نا گفتن و تمکین تورا بنده شوم ... طرز محبوبی و آیین تورا بنده شوم

الله، الله، ز که این قاعده آموخته ای؟

کیست استاد تو، اینها ز که آموخته ای؟

اینهمه جور که من از پی هم میبینم ... زود خود را به سر کوی عدم میبینم

دیگران راحت و من اینهمه غم میبینم ... همه کس خرم و من درد و الم میبینم

لطف بسیار طمع دارم و کم میبینم... هستم و آزرده و بسیار ستم میبینم

خرده بر حرف درشت من آزرده نگیر

حرف آزرده درشتانه بود، خرده مگیر

آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم ... از تو قطع طمع لطف و عنایت نکنم

پیش مردم ز جفای تو حکایت نکنم ... همه جا قصه ی درد تو روایت نکنم

دیگر این قصه ی بی حد و نهایت نکنم... خویش را شهره ی هر شهر و ولایت نکنم

خوش کنی خاطر وحشی به نگاهی، سهل است

سوی تو گوشه ی چشمی ز تو گاهی سهل است

نوشته شده در ساعت توسط مسعود مقدمی| |


:طراح قالب: :قالبسرا: